نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

آبی
میان وسعت چشمانم
رنگ می زند رویای مرا
سرود آیه های خاک
تا سرمد چشم اندازی به پهن سای آسمان؛
ژرفنای هزارتوی خفته،
تا بر آشوب نگاهی بی قرار
با گیسوان کشیده تا حوصله خاک
از صعود آهنگ پرکشیده
تا نهفت شیرجه مرغان آبی
دستانی سرشار
در عبور نگاه مرد ماهیگیر
آنجا که دست رد به سینه هیچ دستی نمی زند
سکوی حجامت زده اش
آبستن بی شماری از شمارِ شمارش روزگار
که پرگشته از جراحت حادثه ها.
آکنده از رازهای نشسته در دل
وقتی که برگ هر موجی
ورق می خورد بر ساحل، در سکوت هر صدف؛
چه بی دریغ نرمای آغوشش را
زمختی انگشتانی می نوازد و
حسی غریب قد می کشد و تکرار می شود
بر عرشه ی بلند روزگار ...؛
در تپیدن و ضربآهنگ خیزابها
تنفس توفان ها.
شوری عجیب
به شعر می نشیند
وقتی که نام او را
جغرافیایی به وسعت تاریخ می داند.
* فریدون مرواریدی/ رامهرمز
ارسال نظر به عنوان مهمان