امروز:
پنجشنبه - 9 بهمن - 1404
ساعت :

 این روزها غریبیم... غزلی از: ایرج عسکری (پریشان)

    جانا ندارد این عمر، فرصت برای تکرار/ما می رویم از اینجا، روزی به جبر و ناچار

    ای کاش می گشودیم ،پنجره های دل را/تا که کسی نمانَد ، آن سوی، پشتِ دیوار

    "این قصّه ی من و تو ،چون قصّه ی شب و روز/پیوسته در پی هم، امّا بدون دیدار"

    دور از همیم و تنها،این روزهای دلگیر/باید که سوخت چون شمع،بی گل و روی دلدار

   میان جمع و تنها ، شهری شلوغ داریم/با یکدگر ولی حیف، فرسنگ دور و بیزار

    این روزها غریبیم ، درد آشنای مان نیست/چشمی به انتظار است، در بستریم و بیمار

    مرهم نمی شود کس، زخمِ عمیق دل را/بر دل نشسته خاری ، چه زخم های بسیار

    با دست می توان چید،خارِ نشسته بر پای/از دل چگونه باید؟ نشسته بر دلی خار

    باید که گل بچینیم، تا وقت گلفشانی است/ورنه تهی بماند، دامن و دست و دستار

 شیرین چگونه گردد ،حال دل پریشان/وقتی که روزگارش ، تلخ است بی رخ یار

* ایرج عسکری (پریشان)

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید