نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

تا شانه به معراج تو ای ماه بسایم/ وقت ست که از پیله ی پرواز برآیم
گفتند خدا معرفت قبله ی عشق ست/ عمری ست که آیینه ی دیدار خدایم
گرما زده ی ظهرم و در سایه ی خویشم/در معرض تابیدن خورشید نپایم
یک لحظه برون رفتنم از خویش محال است/انگار که زنجیر زمین بسته به پایم
دل کندنم از بستر این خاک بعید ست/دیری ست که من بومی این آب و هوایم
تصویر مرا آینه مخدوش نموده ست/زنگار از آیینه چگونه بزدایم؟
از عشق چه بسیار غزل گفتم و این بار/باید که غزل از دل مردم بسرایم
هنگام که بی مقصدی عشق عیان است/ناپخته سفر کرده در این راه چرایم؟
تو غافلی از شاعر این شعر ولی من/هر لحظه در این گستره با یاد شمایم
ارسال نظر به عنوان مهمان