نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

امشب چگونه ظلمت شب را سحر کنم؟/باید که از مردم چشمم حذر کنم
در فرصتی که تیغ نگاهم برهنه است/دل را مگر مقابل چشمم سپر کنم
دیگر برای مرغ دلم راه چاره نیست/اما چگونه با قفس تنگ سر کنم؟
وقتی غزل نهایت دلتنگی من است/باید ردیف شعر سفر را ز بر کنم
یک شعر ناب و نغز به فکرم رسیده است/شاید خیال ترد خودم را خبر کنم
داغم به روی داغ ز هر سو رسیده است/فکری مگر به حال دل خونجگر کنم
فرصت فراهم است برای گذشتنم/تا من ز بعد فاصله تنها گذر کنم
دل را به نام عشق به گرداب خون زدم/فتوای شرعی است که باید خطر کنم
چشمم گریست در شب پایانی این غزل/شاید به سوک شعر خیالی دگر کنم
*****
واگویههایِ شاعرانه از بیقراریهایِ دل؛
چهگونه با قفسِ تنگِ زندگی، سر کنم؟
حبیب خبر- هوشمند هوشیارزاده:
غزل «چشمم گریست...» از استاد "هرمز فرهادی بابادی"، نمونهای زیبا و تأملبرانگیز از «عشقِ عرفانی» و «رنجِ عاشقانه» است که با زبانی شیوا و آرایههای ادبی زیبا سروده شده است. در اینجا دیدگاهم خود را درباره ابعاد گوناگون این اثر در زیر می آورم:
۱- مفهومِ «عشق و فداکاری» (آیه ۱۱)
مهمترین و برجستهترین بیت غزل، بیت میانی است:
«دل را به نام عشق به گرداب خون زدم/ فتوای شرعی است که باید خطر کنم»
این بیت، اوجِ فداکاریِ عاشق را نشان میدهد. شاعر «عشق» را تنها یک احساسِ گذرا نمی داند؛ او یک «فتوای شرعی» و تکلیفِ الهی میداند. یعنی عاشق برای رسیدن به معشوق، حاضر است جان و دل خود را فدا کند و این فداکاری، از دیدگاه او مقدسترین کار است. استفاده از واژه «گرداب خون»، شدتِ ایثار و رنج را به تصویر میکشد.
۲- رویارویی «قفس» و «سحر» (آیات ۲ و ۳)
شاعر در بیتهای نخست و دوم، به تنهایی و ترس از قضاوتِ دیگران اشاره میکند:
«دیگر برای مرغ دلم راه چاره نیست/ اما چگونه با قفس تنگ سر کنم؟»
«مرغِ دل» نمادِ روحِ آزاد است که در «قفسِ تنگ» (محدودیتهای زندگی یا دوری از معشوق) گرفتار شده است.
شاعر نمیداند چگونه با این محدودیتها کنار بیاید و از «تیغِ نگاه» خود (یعنی دروننگری و حساسیتِ زیاد) میترسد، زیرا ممکن است دلش را زخمی کند. این دوگانگی، حسِ گیراییِ انسان در میانِ وظایفِ روزمره و خواستههایِ روحی را به خوبی نشان میدهد.
۳- غزلِ «نهایتِ دلتنگی» (بیت ۴)
شاعر به روشنی میگوید:
«وقتی غزل نهایت دلتنگی من است / باید ردیف شعر سفر را ز بر کنم»
«شعرِ سفر»، اشاره به حرکتِ دایمیِ عاشق به سمتِ معشوق یا گذر از مراحل گوناگون عشق است. وقتی دلتنگی به اوج میرسد، شاعر دیگر سکوت نمیکند، که با «ردیفِ شعر» (یعنی ادامه دادنِ سکانسِ عاشقانه) خود را ارضا میکند. این نشان میدهد که شعر، پناهگاهِ شاعر در برابرِ رنجهایِ عشق است.
۴-پایانبندیِ «اشک و امید» (بیت پایانی)
«چشمم گریست در شب پایانی این غزل/ شاید به سوک شعر خیالی دگر کنم»
«سوک»، به معنای لانه یا جایگاهِ امن است. شاعر پس از گریستن (پاکسازیِ روح)، امیدوار است که به یک «خیالِ دیگر» یا لانهای امنتر برسد. این پایان، اگرچه با اشک همراه است، ولی دارای نوری از امید به تغییرِ وضعیت و رسیدن به آرامش است.
*همآوری
غزلِ استاد هرمز فرهادی، ترکیبی از «رنجِ عرفانی»، «شجاعتِ عاشقانه» و «زبانِ شاعرانه» است.
او با استفاده از آرایههایی مانند «تشخیص» (انسانسازیِ دل و چشم) و «مراعاتِ تصنیف» (تکرارِ واژگانِ همخانواده)، حسی ژرف از فداکاری و دلتنگی را منتقل میکند. این غزل، بازتابدهندهی روحیهای است که برای عشق، حاضر به پذیرشِ هرگونه رنج و خطر است و این را «شرعِ دل» میداند.
نکته: این سبکِ شعر، یادآورِ اشعارِ کلاسیکِ فارسی (مانند اشعارِ حافظ یا عطار) است، ولی با بومیسازیِ واژگان و لحنی امروزیتر، برای مخاطبِ امروزِ خوزستانی و ایرانی، بسودنی و گیرا سروده شده است.
ارسال نظر به عنوان مهمان